
در وصل هم زعشق توای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببينی چه می کشم
باعقل آبِ عشق به يک جوی نمي رود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
خلقم به روی زرد بخندند ، باک نيست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
سرخی تو ازمن زردی من از تو
آتش در نزد ايرانيان باستان مقام بسيار والايي داشت آنها آتش را به نوعي زاده اورمزد مي دانستند و عقيده داشتند كه مي تواند ناپاكيها، پليديها و تاريكيها را از مين ببرد. بنابراين در ميان جشنهاي مهم ايرانيان به جشنهاي مخصوص آتش بر خورد مي كنيم و از آن ميان دو جشن آتش از بقيه معروفتر و مهمترند: جشن سده و جشن سوري. بطور كلي ايرانيان پيش از فرا رسيدن هر جشن مذهبي، به آتشكده ها مي رفتند و به نيايش مي پرداختند اما رسم آتش افروزي پيش از نوروز بسيار كهنه و قديمي است و حتي به دوران هند و اروپايي بر مي گردد. واژه سوري صفت پهلوي " سوريك" است در زبان فارسي گل سوري به معني گل سرخ است.
ولی طبق نظر اکثر محققین به خاطر وجود واژه چهارشنبه این جشن پس از ورود اسلام ميان ايرانيان رواج يافت و جزو مجموعه آيين هاي نوروزي قرار گرفته است. در زمان پیش از اسلام هر يک از روزهاي ماه را نامي بود، نه روزهاي هفته (اورمزد- بهمن- اردیبهشت و...). ولی لازم به یادآوریست که در ایران کهن درست پيش از آغاز جشن همسپثمدم، يعني سيصدو شصتمين روز سال كه آغاز روز هاي "پنجه وه" یا پنجه دزدیده است انجام مي گرفته است.
استاد پورداود در اين باره مي نويسد : آتش افروزي ايرانيان در پيشاني نوروز از آيين هاي ديرين است ( ... ) شک نيست که افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهارشنبهً سال، پس از اسلام رسم شده است. چه ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند ( ... ) روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسي است. اين است که ايرانيان آيين آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه انداختند تا پيش آمدهاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر کنار ماند.
بهرام فره وشي آتش افروزي پيش از نوروز و در سه شنبه شب آخر سال را به دليل رايج نبودن روز هاي هفته در ايران كهن از آيين هاي ايرانيان قديم نمي داندو مي نويسد:" اين آتش افروزي درست پيش از آغاز جشن همسپثمدم، يعني سيصدو شصتمين روز سال كه آغاز روز هاي گاسانيك يا "پنجه وه"است انجام مي گرفته ،زيرا ايرانيان بر آن بودند كه فروهرهاي نياكان در آغاز اين روز ها به زمين فرود مي آيند و بركت و نيك روزي براي خاندان مي آورند. در همين روز ها بود كه براي راهنمايي آنان به هنگام آغاز شب در بالاي بام ها يا صحن خانه ها آتش مي افروختند و مايه آتش را هم از آتش دان ويژه خانه فراهم مي آوردند تا آنها راه خاندان خود را باز يابند و به سوي خانواده بشتابند."
عرب ها روز چهارشنبه هر هفته را مانند روز سيزده هر ماه نحس و بد شگون مي دانستند. اين اعتقاد عربي در زمان حكومت تازيان در ايران، در انديشه ايرانيان راه
يافت و ايرانيان هم مانند عرب ها چهار شنبه را بدشگون و شوم پنداشته و از آن و بلاهاي آن سخت پرهيخته اند و براي رفع آسيب هاي آن رو به جشن و شادماني آورده اند.
برگزاري چهارشنبه سوري، که در همه شهرها و روستاهاي ايران سراغ داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبه سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن:" زردي من از تو، سرخي تو از من"، بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزه کهنه اي از پشت بام خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند. اسفند دود کردن و آجيل خودرن، فال گرفتن، "فال گوش" (در کوي و گذر به حرف عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفاًل زدن.) و "قاشق زني" نيز از باورها و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است.
صدای دهل میاد ....
این آهنگ رو باید همه شما شنیده باشید . این آهنگ با صدای حبیب برای خیلی از شما
آشناست و اونهایی که این آهنگ رو نشنیدند حتماً این آهنگ رو گوش کنند . اما اون چیزی
رو که میخوام براتون بگم در مورد آهنگ ساز و خواننده و شاعر و.... نیست . من میخوام این
بار در مورد عشقی که در این آهنگ نهفته شده و میدونم خیلی از شما ها از این ماجرا خبر ندارید براتون بگم.
میگن در زمانهای قدیم مردی در کوهی بلند زندگی میکرده و به گاهی اوقات از اون کوه پایین
میومده . یک روزکه هوا ابری بوده این مرد به پایین کوه میاد ، همینطور که به راه خودش ادامه میداد
ناگهان چشمش به یک دختر که بیهوش روی زمین افتاده بود می افته وقتی
نزدیک دختر میرسه و به چهره اون دختر نگاه میکنه مهر اون به دلش می شینه و تصمیم میگیره اون رو به کلبه خودش ببره و مداوا کنه .
روزها گذشت و همینطور که مرد از اون دختر پرستاری میکرد عشقش هم به او بیشترو بیشتر می شد
تا که یک روز دختر بهوش آمد و ماجرای حمله راهزنان به قافله و کشته شدن پدرو مادر
دختر و فرار خودش از دست راهزنان رو برای مرد بازگو میکنه . مرد هم که دید دختر کسی
رو تو این دنیا نداره تصمیم گرفت که به دختر بگه که عاشق او شده و میخواهد با او ازدواج بکنه
اما دختر اون مرد رو پدر صدا زد واین کار مرد رو خیلی ناراحت کرد چون دختر رو دوست داشت
ومیخواست اون رو به همسری خود انتخاب کنه اما هر وقت که میخواست
عنوان کنه نمیتونست و همینطور روز ها میگذشت و مرد در فکر باز گو کردن این عشق بود .
مرد ساعت ها مینشست و دهل مینواخت تاشاید دختر که علاقه زیادی به دهل نواختن مرد داشت به او علاقه مند بشه .
چند ماه گذشت ودختر بهبودی کامل خود رو بدست آورد وتصمیم گرفت که از کوه پایین
بره . اما مرد با این کار مخالفت کرد و اجازه نداد که به پایین کوه بره چون میترسید دیگه
دختر پیش اون بر نگرده . روزها سپری شد و یک روز که دختر در میان کوه قدم میزد
چشمش به یک چوپان افتاد و وقتی پسر چوپان اون دختر رو دید به دختر علاقمند شد ، بعد از
چند بار که آن دونفر با هم ملاقات کردند، پسر برای خواستگاری از دختر پیش مرد رفت .
مرد(که دنیا برایش تیره وتار شد) با خواستگاری او مخالفت کرد و چندین بار این کار صورت گرفت
و او همچنان مخالفت میکرد و هر وقت میخواست به دختر بگوید که عاشق او شده
است با گفتن کلمه پدر از سوی دختر از این کار خودداری میکرد . اما وقتی اشکهای دختر را
دید و فهمید که به پسر دلباخته بنابر این از عشق خودش گذشت و به ازدواج آن دو رضایت
داد و دختری را که عاشقش بود به خانه پسر فرستاد . اما از روزی که دختر با پسرک ازدواج کرد
دیگر کسی آن مرد را ندید ، فقط روزهایی که هوا ابری بودصدای دهل از سمت کوه شنیده می شد .
حالا وقتی که هوا ابری میشه قلب عاشقش دوباره می تپه .....
امیدوارم برای شما جالب بوده باشه من سعی کردم خلاصه ومفید بگم اگه بد شد ببخشید .
![]()
يك روز با يكي از دوستانم يك قرار كاري داشتم . قرارمون ساعت 5 بعدازظهر كنار
يك باجه تلفن وكيوسك روزنامه فروشي بود .
حدود 10دقيقه به 5 اونجا رسيدم وگوشه اي منتظر ايستادم ، همينطور كه به اطراف
نگاه ميكردم يك دختر خانم كه داشت تلفن صحبت ميكرد نظرم رو به خودش جلب
كرد . وقتي صحبت ميكرد حالتهاي خاصي به خودش ميگرفت
متانت خاصي صحبت ميكرد .
خيلي كنجكاو شدم بدونم چي داره ميگه ، جلوي باجه روز نامه فروشي رفتم وشروع
كردم به خوندن جلد مجله هاي روي كيوسك ولي حواسم به صحبت كردن اون دختر
خانم بود ( كلي فوزول درد گرفته بودم
)
چشمتون روز بد نبينه چه اصطلاحات عاشقانه اي رد و بدل ميشد (چه دل وقلبه اي به
هم ميدادند ) يك كلاس آموزشي خوبي واسه من بود ؛ استفاده از كلمات در ابراز
عشق و علاقه . واقعاً اون لحظاتي كه من اونجا ايستاده بودم والكي روزنامه ها رو نگاه
ميكردم صحبت هاي قشنگ وزيبايي از اون دختر خانم شنيدم ،![]()
بعضي اوقات به اونطرف خط حسوديم ميشد كه با يك همچين دختري دوست شده .
خلاصه من غرق در شنيدن حرفهاي زيبا و لذت بخشي شده بودم . حدود ساعت 5 شده
بود ؛ با كلي معذرت خواهي و از اينكه بيشتر نميتونه باهاش صحبت كنه به خاطر
اينكه با ياسي جون قرار داره تا برن دانشگاه و ...![]()
خلاصه كلي دوستت دارم و قربونت برم و اينكه از ظهر تا حالا خيلي دلم برات تنگ
شده
و ... منم كه داشتم رابطه اين دو تارو تحسين ميكردم ؛
ميگفتم واقعاً چه خوبه دو نفر اينطوري به هم علاقه داشته باشن و به هم
احترام بزارن ؛ واقعاً عاليه ![]()
توي اين افكار مي چرخيدم كه يكدفعه باصداي بلندتري گفت خوب كاري نداري ياسي
جون اومد ؛ خدا حافظ و گوشي رو گذاشت .
منم سرم رو از روي روزنامه ها بلند كردم تا ياسي جون ؛ دوست اين دختر خانم رو
ببينم .
بله!!!!! ياسي جون اينه ؟!!!!!! ![]()
انگار يك سطل آب يخ روي سرم خالي كردند ؛ اينكه پسره دختر نيست . تازه فهميدم
چي شده . جالب اينجا بود كه وقتي پيش ياسي جون ؛
ببخشيد اون آقا پسر رسيد طوري برخورد كرد كه انگار به جز اون ديگه كسي
رو تو اين دنيا نداره . واقعاً به حال اون شخص پشت تلفني تاسف خوردم واقعاً به كي
دل خوش كرده بود ،
منم كه قبلا حسوديم شده بود خيلي خوشحال بودم كه جاي اون پسره نيستم ؛ واقعاًكه
؛ خدا را شكر . ![]()

از آن بینهایت ها
مرا به سکوت میخواند
به دور دست می پایم
شاید نشانی یا جلوه ای از او
در وجود خسته ام پیدا شود
هزاران شب
شبی مهتابی از عشق
کنار پنجره ماندم
واز عشق تو خواندم
بخواب ؛
بخواب ای نازنین
که من تا صبح بیدارم .
روح سرگردان

دستهایم هنوز بوی شب بو میدهند
شب بو خاطره شبهایی است که بوی عشق میدهند
شبی که دست در دست تونهادم
شبی که با تو عاشق شدم
شبی که دوست داشتن را به معنای واقعی یافتم
شبی که دوستت دارم را زمزمه کردم
شبی که دستهایت را بوسیدم
شبی که ماه تابان را بوسیدم
شبی که ستاره ام را به تو نشان دادم
شبی که تنم بوی شب بو گرفت
شبی که تورا از خودت خواستم
و شبهایی که تورا از خدا خواستم .![]()
روح سرگردان
یکی از این جوجه ها با بقیه فرق میکرد اما مثل بقیه دنبال مرغ میدوید مثل بقیه راه میرفت مثل بقیه غذا میخورد و شبها زیر بال مرغ میخوابید
او جوجه ها را میدید وبه تصور اینکه خود یک جوجه مرغ است تمام اعمال آنها را انجام میداد.
روزها وماه ها گذشت وجوجه عقاب با بقیه جوجه ها بزرگ شده بود اما هیچ گاه خود را درآینه ای ندیده بود که تفاوتش را باسایرین بفهمد .
روزی در حال چرخیدن در مزرعه بود که درآسمان یک عقاب در حال پرواز دید .پروازی زیبا ومسحور کننده
آهی در دل کشید و گفت : ْ ای کاش من هم یک عقاب بودم ْ
خیلی سخت میتونم بیرونش کنم
آخه یادت قشنگه دلم نمیاد
با اینکه این همه بدی کردی ولی هنوز عاشقتم
شاید وقتی بهت میرسم سلامم بهت ندم
نگاهتم نکنم
ولی اگه گوشای تیزی داشته باشی صدای قلبمو میشنوی
ونفسم که توسینه حبس میشه
دوستت دارم ولی نمیخوام دیگه بامن باشی
دوستت دارم ولی نمیخوام عروس قلبم باشی
دوستت دارم ولی نمیخوام همدم شبهای بی کسی من باشی
دوستت دارم ولی نمیخوام همه بگن تو به من خیانت کردی
بهتره بری . منم میرم
تو برو با دروغهات و افکار نانجیبت سر کن
منم میرم با عشق کسی که قدیما دوستش داشتم
کسی که اولش یک رنگ وصادق بود اما دیگه نیست .
برو ... . منم میرم .
روح سرگردان
بدنم مثل زلزله ۸ ریشتری داره میلرزه
قلبم چنان می زنه که تمام بدنم به لرزه افتاده
زبونم بند اومده نمی تونم چیزی بگم
دستام حسابی می لرزن برای همین کردمشون تو جیبم
لرزش صدامو چیکار کنم
یه نفس عمیق کشیدم ولی درست نشد
لباسامو مرتب کردم یه نگاهی هم به کفشام انداختم
درست دو دقیقه است که جلوش ایستادم ولی هنوز حرفی نزدم
اونم با اون چشماش فقط زل زده ونگام می کنه
کاشکی نگاهشو یک لحظه از تو چشام بر میداشت
یه نیشخند معنادار زد وگفت آقای محترم ممکنه بگید چه کاری با من داشتید ؟
منم آب دهانمو قورت دادم ودوباره نگاهش کردم
به نظر شما بااین حالی که من دارم
چی باید بهش بگم تا « نذاره بره ؟»
شما بودید چی میگفتید ؟
باز تورا از پس پرده های غرور
در آیینه آبی دریا
روی شنهای نرم ساحل
وقتی که سنگ به آب انداختی
با همان معصومیت - صداقت
نزدیک به خود دیدم
تو ندیدی
ندانستی
احساس نکردی
پروانه دلم
بال بال زنان شادی کرد
وقتی که سلام کردی .
«روح سرگردان»
